بدرود
جمعه 13 شهریور 1388 01:57 ق.ظ
به احتمال زیاد این آخریشه. دلم نمیخواد اینو بگم، اما همینه که هست . حالا میخوام باور کنم یا نه!
دلیلش چیه؟ بله!! والا دانشگاه هفته آینده باز میشه، تابستان تموم میشه و من هم هرچی به مامان و بابا گفتم " بزا خونه بمونم مامان!! دیگه نه نمیتونم! نمیخوام برم مدرسه!!!!(TM BAX)" هیچ تاثیری نداشت
. به هر حال رفتنی شدیم. حالا نمیدونم پسرای
,
,
,
دانشگاه وقتی میذارن بیام اینجا یکم قلنبه سلنبه حرف بزنم یا نه 
این جمله رو خیلی تو بلاگهای که تعطیل شدن خوندم. خواستم که معادل سازیش کنم دیدیم که اصلا قشنگ نمیشه. جمله اینه و کاملا از قلبم بر میاد!! هرچند که تکراری شده.دوست های خوبی اینجا دارم" چرا" و "مکتوب" عزیز!! که ندیده خیلی دوستن دارم، و خیلی وقتها حرفی از دلم خوندید که فقط خودتون میدنید. در بدترین حالت روحی بودم که نظرات چرا خیلی به من روحی داد. خیلی وقتها نظرهای مکتوب ۱ دریچه نگاه جدید و متفاوت که پر از زیبای بود رو نشونم میداد. قدر شما رو میدونم و خوش حالم اینجا که بهش میگن دنیای مجازی و خیلی شلوغ تر از دنیای واقعی هست ، دوستهای خوبی که شما باشید را دارم. نرسیسا هم با این که این مطلب را نمیخونه ، اما خوندن نوشته هاش و دیدن دلواپسیهای ۱ مادر ایرانی که میخواد خودش رو هم, همراه بچه هاش رشد بده هم قابل تحسین بود و هم دوست داشتنی.
نمیدونم کی دوباره بنویسم یا اصلا بنویسم یا نه،اما میدونم که هروقت نوشتم خبرتون میکنم. و تو قلبم به یاد شما هستم.و سعی میکنم حتما نوشتهای قشنگتون رو بخونم.
نظرات را تا روز یکشنبه چک میکنم
هستم اگر میروم ، گر نروم نیستم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 شهریور 1388 02:21 ق.ظ
تبلیغات 